خلاصه کتاب ناطوردشت سالینجر

خلاصه کتاب ناطور دشت سالینجر

ما در این سایت قصد داریم پرفروشترین کتابهای جهان را همراه با تحلیل و نقد آن برای دوستانی که اولاً قصد افزایش آگاهیها و اطلاعات عمومی و تخصصی خود را افزایش دهند و دوم برای اساتید ارتباط مؤثر که در دوره یکساله همراه ما هستند و علاقمند به بیشتر داستن پیرامون ارتباطات مؤثر هستند مطالبی را ارائه کنیم.

اما ناطور یا ناتور دشت چه مفهومی دارد؟

ناطور ِ دشت، یک ترکیب دو کلمه‌ای است:

کلمه ناطور+ دشت

خوب همانگونه که قطعاً می دانید، ناتور به معنای نگهبان و پاسبان است و ناطور ِ دشت، یعنی نگهبان دشت و ارتباط‌ش با داستان هم واضح است. شاید بسیار جالب باشد که بگویم در فصول انتهایی رمان که «هولدن کالفیلد» (قهرمان رمان) با خواهرش «فیبی» راجع‌به این‌که دوست دارد در آینده چه کاره شود صحبت می‌کند، می‌گوید: «همه‌ش مجسم می‌کنم که هزارها بچه‌ی کوچیک دارن تو دشت بازی می‌کنن و هیچکس هم اون‌جا نیس، منظورم آدم بزرگه، جز من. من هم لبه‌ی یه پرت‌گاه خطرناک وایساده‌م و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم… تمام روز کارم همینه. یه ناطور ِ دشتم و دیگر هیچ.

البته مشخص است که همه هدف این بوده است که ترسیمی از بزرگسالی و مبارزه با فریب و ریا و سقوط دیگر کودکان و نوجوانان به درون سیاهی و گمراهی مد نظر بوده و لا غیر. و فکر میکنم وجه تسنیه فوق العاده جالب و با مثمی است مازیارمیر

زیباترین قسمتهای این کتاب از دید نویسنده این مقاله :

…. اگه کسی نداند داره جایی رو ترک می کنه احساسش از خداحافظی هم بدتر میشه…..

… بیشتر دخترها وقتی احساساتی می شن بی عقل هم می شوند…

…مردم همیشه برای چیزها و آدم های عوضی دست می زنند…

خلاصه داستان :

هولدن کالفیلد نوجوانی هفده ساله‌است که در لحظهٔ آغاز رمان، در یک مرکز درمانی بستری است و ظاهراً قصد دارد آن‌چه که پیش از رسیدن به این‌جا از سر گذرانده برای کسی تعریف کند و همین‌کار را هم می‌کند و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیرد. در زمان اتفاق‌افتادن ماجراهای داستان، هولدن یک پسربچهٔ شانزده‌ساله‌است که در مدرسهٔ شبانه‌روزی «پنسی» تحصیل می‌کند و حالا در آستانهٔ کریسمس به علت ضعف تحصیلی (او چهار درس از پنج درس‌اش را مردود شده و تنها در درس انگلیسی نمرهٔ قبولی آورده‌است) از دبیرستان اخراج شده و باید به خانه‌شان در نیویورک برگردد.

هولدن کالفیلد نوجوانی هفده ساله‌ است که در لحظهٔ آغاز رمان، در یک مرکز درمانی بستری است و ظاهراً قصد دارد آن‌چه که پیش از رسیدن به این‌جا از سر گذرانده برای کسی تعریف کند و همین‌کار را هم می‌کند و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیرد. در زمان اتفاق‌افتادن ماجراهای داستان، هولدن یک پسربچهٔ شانزده‌ساله‌است که در مدرسهٔ شبانه‌روزی «پنسی» تحصیل می‌کند و حالا در آستانهٔ کریسمس به علت ضعف تحصیلی (او چهار درس از پنج درس‌اش را مردود شده و تنها در درس انگلیسی نمرهٔ قبولی آورده‌است) از دبیرستان اخراج شده و باید به خانه‌شان در نیویورک برگردد.

تمام ماجراهای داستان طی همین سه روزی (شنبه، یک شنبه و دوشنبه) که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج می‌شود اتفاق می‌افتد. او می‌خواهد تا چهارشنبه که نامهٔ مدیر راجع به اخراج او به دست پدر و مادرش می‌رسد و آب‌ها کمی از آسیاب می‌افتد به خانه بازنگردد به همین‌خاطر از زمانی که از مدرسه خارج می‌شود دو روز را سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری می‌کند و این دو روز سفر و گشت‌ و گذار، نمادی است از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیت‌اش در جامعهٔ پر هرج و مرج آمریکا…

نقدی بر ناطور دشت 

اسطوره‌ی سالینجر آن­چنان است که کتاب “ناطور دشت” یک نوع شیفتگی را در خوانندگانش ایجاد کرده است. شاید بدانید که دو نفر که به ترور دو شخصیت مهم محکوم شدند و به زندان افتادند؛ در جیب کت­شان کتاب “ناطور دشت” پیدا شد؛ یکی از آن افراد به رئیس جمهور آمریکا، ریگان و یکی دیگر به جان لنون، خواننده موسیقی پاپ حمله کرده بود. نویسندگانی که پس از دهه‌ی شصت در غرب برخاستند؛ کم و بیش همه معروفند به بچه­ های سالینجر (Salinger Children) که این اصطلاحی است که در دهه­ های شصت، هفتاد، هشتاد و تا به امروز وجود دارد.

سالینجر رمان نویس و داستان نویسی است که به درون­مایه های ادبیات آمریکا شدیداً علاقه­مند است. در نتیجه داستان­های سالینجر برای خواننده‌ی آمریکایی بسیار دلپذیر است. چون به گونه‌ای نوشته­ های سالینجر دوباره نویسی رویای آمریکایی است و در واقع اسطوره آمریکایی American Dream” ” است. من از لفظ دوباره نویسی استفاده می­کنم چون سالینجر با “مارک تواین” قابل مقایسه است. چون مارک تواین از رویای آمریکایی می­نویسد؛ ولی نوشته‌هایش مملو از خوش ­بینی به این مدینه‌ی فاضله است، در حالی که در سالینجر هرچه می‌بینیم سرخوردگی است و به تعبیری باز هم سالینجر راجع به رویای آمریکایی می­نویسد؛ ولی با یک نگاه دیگر.

شخصیت­های سالینجر آدم­های تنها و بیگانه از اجتماع هستند. در سالینجر خودگرایی و ضد اجتماع بودن را به حد اعلی می­بینیم. سالینجر بیش از هر دوره‌ی سنی به دوره‌ی بلوغ، نوجوانی و جوانی می­پردازد. برای او نوجوانی­ها و جوانی­ها زیباترین دوره و در عین حال رنج ­آورترین دوره است. چون این دوره، دوره‌ی گذار است،  گذار از یک مرحله‌ی زندگی به مرحله‌ی دیگر و این گذار مانند هر گذار دیگری در زندگی رنج ­آور هم هست و شما این رنج بزرگ شدن را در آدم­های سالینجر می­بینید و رنج آن­قدر زیاد است که برای شخصیت­های سالینجر قابل تحمل نیست و به همین دلیل ما به درون‌مایه‌ی دیگری از آثار سالینجر می­رسیم و آن بحث مرگ است، مرگ‌خواهی و مرگ طلبی.

شخصیت­های سالینجر تمایل زیادی به مرگ دارند. از شخصیت­هایی که در داستان‌های سالینجر، زندگی­شان به خودکشی می­ انجامد، معمولاً قهرمان ساخته می­شود و پرداخت داستان از آنها به صورت یک قهرمان است.  سالینجر دنیای بزرگسالی را زندگی بسیار کثیفی می­داند. او می­گوید: «زندگی بزرگسالی در واقع زندگی مصرف­گرایی و مادی پرستی است، بزرگسالان همیشه آدم­های متظاهری هستند و از آن مهم­تر آدم­هایی هستند که دارای یک خود متورم هستند و از آن Ego خودشان چیزی ساخته­ اند که بیش از آنی هست که واقعاً وجود دارد.»

در داستان­های سالینجر، ما یک تقابل یا تضادی میان دو دنیا می­بینیم؛ دنیای ذهنی انسان­ها و دنیای عینی. این دو دنیا با همدیگر همسانی، هم­پوشانی و ارتباط ندارند. در واقع مشکل آدم­های سالینجر مشکل آدم دون­کیشوتی است در واقع به تعبیری آدم­های سالینجر همه دون­کیشوت هستند و به همین تعبیر می­توانیم یک لحن جنون­ آمیز را در داستان­های سالینجر اضافه کنیم. داستان­های سالینجر همه کم و بیش لحنی جنون ­آمیز دارند و شخصیت­ها مجنون، و دارای نوعی روان­ پریشی هستند و این جنون چیزی نیست جز کسانی که با هنجارهای اجتماع در تضاد هستند. یعنی این اجتماع هست که با تعریف هنجارهای خاصی از خودش آدم­ها را به دیوانه، غیر دیوانه و عاقل تقسیم میکند. در واقع نظام­های اجتماعی در آثار سالینجر بیش از همه مورد دشمنی قرار می­گیرند و در مرحله‌ی اول خانواده است.

شما در داستان­های سالینجر معمولاً پدر و مادر را افرادی می­بینید که بچه­ ها را نمی­فهمند و در یک دنیای دیگر زندگی می­کنند و بسیار خودبین و بچه ­ها تنها هستند. دومین هدف حمله­ ی سالینجر به نظام آموزشی است. شما می­بینید که در آثار سالینجر نظام آموزشی در واقع انسان‌ها را در یک دنیای بسیار کوچک حبس کرده و قدرت فکر کردن را از انسان­ها گرفته است و در مرحله‌ی سوم رسانه است. منظور من از رسانه ­ها، دو رسانه‌ی اصلی است؛ یکی تلویزیون و دیگر سینما. سالینجر با تلویزیون و سینما مشکل اساسی دارد؛ چون به نظرش می­آید این دو دنیا، کاذب هستند و دنیاهایی هستند که درونشان هیچ­گونه راستی، درستی و صراحتی وجود ندارد.

یکی از مهم­ترین ویژگی­های سبک نگارش سالینجر صراحت آن است. سالینجر آدم صریحی است و در مورد زندگی خانوادگی­ اش هم همین­طور است. آن مطالبی را که من درباره‌ی خانواده ­اش، روابطش با آنها خواندم، ازدواج­هایی که می­کند، طلاق­هایی که می­گیرد؛ در اینها یک صراحت عجیبی حاکم است. سالینجر با هیچ کسی تعارف ندارد و شما این صراحت را در سبک­اش هم می­بینید، سبک بسیار صریح و ساده، روایت­ها و داستان­های سالینجر شبیه داستان­های کلاسیک نیستند. یعنی داستان­هایی نیستند که شروع و فرجامشان بر اساس یک ساختار بسیار محکم باشد. خیلی از داستان­های سلینجر یک لحظه و یک مکالمه است؛ یک مکالمه‌ی خیلی ساده.

شخصیت­های داستان­های سالینجر ضد کلاسیک هستند. سالینجر یکی از مشخصات اصلی که دارد این است که قواعد زبانی را به هیچ وجه رعایت نمی­کند و قواعد داستان نویسی را به تمسخر می­گیرد. شروع «ناطور دشت» با یک فحش آب­دار به دیکنز شروع می­شود و در واقع در داستان­های سالینجر شما می­بینید که او بسیار به نویسنده­ های کلاسیک نگاه خصمانه­ ای دارد چون اعتقاد دارد که این­گونه شیوه‌ی نوشتن، صراحت و معصومیت گفتار را از بین می­برد.

نکته‌ دیگری که درباره‌ی سبکش بسیار حائز اهمیت است، آمیختگی طنز و تراژدی است. شما در داستان­های سالینجر نمی­دانید که باید در این لحظه بخندید یا گریه کنید. بسیاری از داستان­ها مثل «روز خوبی برای صید موز ماهی» وقتی که شما آن ملاقات را در کنار دریا می­خوانید، می‌مانید که این طنز یا تراژدی است و یکی از نقاط قوت داستان نویسی سالینجر آمیختن طنز و تراژدی است. سالینجر از آهنگ کلام هم دور نیست و داستانش را طوری می­نویسد که وقتی شما آن را می­خوانید مثل این است که آن گفتارها را می­شنوید. گفتاری و فرم شفاهی یکی از مشخصات دیگر داستان نویسی سالینجر است.

یکی از زیبایی­های داستان نویسی سالینجر این است که شما وقتی داستانی را از سالینجر می‌خوانید برای یافتن تعدادی از جواب­های‌تان و سؤال­هایی که برایتان پیش می­آید ــ چون داستان‌های سلینجر همه سؤال برانگیز هستند ـــ  برای جواب­هایش باید به داستان­های خود سالینجر مراجعه بکنید. چیزی که ما در ادبیات پست مدرن به آن خود انعکاسی می­گوییم. البته من به هیچ عنوان نمی­گویم که سالینجر پست مدرن است. ولی این رابطه‌ی خود انعکاسی را در آثارش می­بینید. پس هر داستان سالینجر یک تجربه‌ی مستقلی هست ولی در عین حال مرتبط با یک فضای مأنوس بزرگ­تر است و این بسیار متفاوت است با رمان­هایی که مثلاً در چهار فصل از نقطه نظرهای مختلف نوشته شده ­اند. درباره سالینجر شما می­توانید هر داستان را جداگانه بخوانید و به سؤال­های‌تان هم جداگانه فکر بکنید. در عین حال محور و مرکز هر داستان سالینجر در داستان دیگری قرار می­گیرد و این یکی از ویژگی‌های داستان نویسی سالینجر است. در مجموع اتفاقی که می­افتد روایت­های داستانی برهم انباشته می­شوند. بعد ما به یک داستان کلی می­رسیم و در عین حال روایت­های داستانی بر هم هم‌پوشانی دارند.

ما نقاطی را در داستان­های سالینجر می­بینیم که این نقاط، این لحظه، این واقعه در یک داستان دیگر هم به آن اشاره شده است و در واقع این هم ­پوشانی­ها در مجموع یک پازل می­سازند و به نظر من تجربه­ ی خواندن داستان­های سالینجر بسیار لذت­بخش است. شاید بخش عمده­ اش به دلیل همین مسیری است که خوانندۀ داستان­های سالینجر باید در ذهنش طی کند تا این قطعات پازل را در کنار هم بچیند و این رابطه­ های نامرئی را بین داستان­ها ایجاد بکند. سخنم را با این بحث تمام می­کنم که فراتر از بحث­های سبکی نکته­ ای که در مورد سالینجر بسیار اهمیت دارد این است که سالینجر آنچه که به ما نشان می­دهد دقیقاً آن چیزی است که تجربه کرده ­ایم و دیده­ایم. در واقع ما با دنیای داستان­های سالینجر از هر جای دنیا که باشیم و بخوانیم آشنا هستیم.

داستان­های سالینجر راجع به فرهنگ آمریکایی یا غربی نیست راجع به انسان است، انسانی که در موقعیت­های مختلف زندگی­ اش دچار رنج­ها و لذت­های خاصی می­شود و آنها را تجربه می­کند و از آن جالب­تر این­که جایی خواندم که یک خواننده­ی سالینجر نوشته بود، خواندن سالینجر در من این احساس را ایجاد کرد که من دیوانه نیستم. انگار این اتفاقاتی که می­افتد فقط برای من نیست که می­افتد. شخصیت­های سالینجر هم همین احساس را دارند یعنی انسان به یک­بار با انسانیت آشتی می­کند. انسانی که در همین تهران می­تواند داستان­های سالینجر را بخواند با انسانیت آشتی می­کند؛ چون می­بیند تجربه­ های او همان تجربه ­هایی هستند که در جهان امروز کاملاً ملموس و قابل تجربه کردن است.

بسیاری سالینجر  را دنباله روی بی کم و کاست از مارک تواین می دانند و هولدن – یکی از شخصیت های تکرارشونده آثار او – را نیز با هاکلبری فین مارک تواین مقایسه می کنند. عناصر فراوانی هست که میان دو نویسنده و آثارشان اشتراک ایجاد می کند. البته او از وجوهی تحت تأثیر سنت ادبی آمریکایی است که «ادگار آلن پو» واضع آن بود. از دیدگاه آلن پو، اجزاء داستان باید همگی در خدمت کل قرار گیرند. و سالینجر نیز در داستان‎های کوتا‎هش این ویژگی را به کار برده است. اما او از همان ابتدای شروع نویسندگی‌اش، عدم اعتقاد خود را به تئوری تأثیر واحد آلن پو آشکار می‌کند. این ویژگی در ادامه بی‌اعتنایی او به اصول آهنین درام است. قهرمان رمان «ناطور دشت» در همان ابتدای رمان اظهار می‌کند که او مانند «دیوید کاپرفیلد» نمی‌خواهد همه وجوه زندگی‌اش را آشکار کند.

مهم ترین بحث درباره داستان های سالینجر درونمایه آثار اوست و دو عبارت  ” جهان عوضی ” و دیگر “جهان قشنگ ” جزیی از این درونمایه است.سالینجر جهان عوضی را جهانی می داند که به خاطر خوردن آن سیب ممنوع به آن پرتاب شده ایم و تمام شدنی هم نیست مگر آن که آن سیب را قی کنیم. در جهان عوضی سالینجر معصومیت به کل از دست رفته است.

جهان قشنگ جهان باورها و ارزش ها و معانی ای است که باید وجود داشته باشند اما نیستند. جهانی که والا و فارغ از مناسبات روزمره ماست. در همینجاست که با کلید واژه شخصیت های “ناسازگار ” مواجه می شویم که جهان را محل زندگی نمی دانند و با جهان عوضی در چالش و اعتراض و ناسازگاری قرار دارند. می توان در چند مورد، آن ها را در آثار سالینجر برشمرد؛ نخست اینکه دنیای اصلی آثار او، دنیای برزخ است یعنی جهانی است بین دو جهان و شخصیتهای داستانهایش نیز بیشتر در حال گذار از یک موقعیت به موقعیت دیگر هستند. دیگر اینکه این گذار همیشه با رنج همراه است. نکته سوم وجود “کودک نابغه” در آثار سالینجر است که در آن ۲ شخصیت بزرگسال و کودک با هم گره خورده اند اما درعین حال این کودک نابغه با کسانی که به “بزرگسالان احمق” مشهوراند در تقابل است. سالینجر که در دهه های  ۴۰و۵۰  به عرفان هندی، هندوئیسم، بودیسم  و اوپانیشادها علاقه زیادی پیدا کرد، در آثارش تضاد عمیقی را مبنی بر اینکه جهان مادی موجود، ایده ئالیسم ما را احاطه کرده دیده می شود.

۴نکته مهمی که هدف سالینجر در عرفان است بحث “خود” (ego) است و او آن را به طنز می کشد و معتقد است که این “خود” چندان هم یکپارچه و با ثبات و ارزشمند نیست. اساساً عرفانی که سالینجر در آثارش مورد توجه قرار می دهد نه به آرامش، بلکه به تشویش و نگرانی می انجامد و او معتقد است که دلیل اصلی وجود اضطراب در شخصیتهای ما عدم تطابق ما با دنیای بیرون است. او معتقد است چنان غرق دنیا و عادات و روزمرگی هایش شده ایم که خروج از آن برایمان ممکن نیست. درباره آثار او نیز باید گفت که سالینجر در بسیاری از آنها به زندگی خودش می‌پردازد و به عنوان مثال کتاب ناتور دشت، اتوبیوگرافی اوست.

در ناتور دشت سالینجر با آفریدن هولدن کالفیلد دست روی یک مسئله اجتماعی می‌گذارد که اتفاقاً مسئله اصلی زمان ماست. مسئله‌‌ای که از نظر کارل ریموند پوپر فیلسوف، ناشی از خیانت یا شرارت اخلاقی نیست. بلکه به عکس، ناشی از اشتیاق و عطش اخلاقی شدید اما به خطا رفته ماست، ناشی از اشتیاق شدید برای بهتر ساختن دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم. از نظر کالفید نظام‌ سازی‌ها وقالب سازی‌هایی که در ارتش هم صورت می‌گیرد مزخرف و قلابی است.
چرا که از نظر او چنین ارتش‌هایی پر است از آدم‌هایی که در پدر سوختگی دست کمی از نازی‌ها ندارند. او حتی تعجب می‌کند که چطور کتابی به نام «وداع با اسلحه» برای بعضی می‌تواند ضد چنین حسی را القا کند و حتی آن را هم مزخرف و قلابی می‌داند.

در همین چند تصویر می‌‌بینیم که دی. جی. سالینجر مسئله زمانه ما را با چند موضوع بنیادی و اساسی مطرح کرده است؛ آموزش، محافظت‌ (ارتش) و فرهنگ. و هدف اصلی همه آنها را در چیزی می‌داند که می‌خواهد از انسان‌ها یک کارخانه پولسازی بسازد، ذهن سالینجر را به خود مشغول داشته است، اینکه ثروت تا کجا می‌تواند آنچه را که ما می‌خواهیم را تأمین کند؟ اما کالفیلد پاسخ این سوال را چنان نمی‌دهد که ما را به روش‌ها و وسایل ثروتمند شدن نزدیک کند. بلکه او اگرچه خود متمول و بورژوا به نظر می‌رسد، اما جست و جو‌گری او، نوع‌ دیگری از پاسخ را دربر دارد: زیرا او در برابر انسان پول دوست حاضر، می‌خواهد لذت و سادگی کودکانه و معصومیت در معرض انحطاط را نجات دهد. معصومیتی که هنوز در «فیبی» خواهر کوچک ده‌ساله‌اش می یابد و وقتی که «فیبی» همچون او در خطر سقوط به ورطه است به این نتیجه می‌رسد که کمال اندیشی او هم جز ویرانگری خود چیزی را دربرنخواهد داشت.

به واقع کالفیلد هم قبل از آنکه جست و جوی خود را در شهر‌های دیگر بیازماید، ناچار است به شکست خود اعتراف کند. زیرا کمال اندیشی او در این محیط پر از ریا و انحطاط جز خود تکه تکه گی نتیجه‌ای نخواهد داشت.
از طرفی سالینجر از همان ابتدای داستان تکلیفش را با خواننده خود روشن می‌کند. اینکه نمی‌خواهد کالفیلد درباره زندگی‌اش و پدر و مادر و خانواده‌اش چیزی بگوید. چرا که این نوع داستان نوشتن را مهملاتی می‌داند که آدم را به یاد «دیوید کاپرفیلد» می‌اندازد. اما به نظر می‌رسد برای خواننده روشن است که گفتن روابط خصوصی خانواده، زمانی معنا می‌یابد که نخواهیم فردیت خود را بشناسیم. وقتی موضوع شناخت فرد «خود» است، آنگاه فرد، خود را در همان جامعه‌ای که لحظه به لحظه رنگ عوض می‌کند، جست وجو می‌کند و این خود تنها وقتی خود را در جامعه‌ای می‌بیند که پر از دروغ و نیرنگ است، ناچار هویت خود را هم تغییر می‌‌دهد. دنیای داستانی هولدن، چنان واقعی است که تضاد‌های او نیز اساسی و واقعی به نظر می‌رسد. حتی دروغ‌هایی که برای گم کردن هویت ظاهری خود به دیگران می‌گوید و یا وقتی حرف‌هایی می‌زند که باب میل دیگران باشد، به واقع یک نمایش رفتاری است که برای اذیت نشدن همان دیگرانی است که سراسر زندگی‌شان نمایش داده‌اند و دروغ گفته‌اند. به نوعی هولدن رفتار سادومازوخیستی ندارد بلکه او در تنهایی خود به دنبال کشف «خود» است.
خواننده در برخورد با دروغ‌های کالفیلد، لبخند می‌زند. اما کالفیلد در برابر فریبکاری‌های «استرادلیتر» یکی از هم کلاسی‌هایش تاب نمی‌آورد چرا که استرادلیتر که هم اتاقش است او را از چند بعد تحقیر می‌کند.

کالفیلد در رابطه با  کتاب مقدس هم فقط دو شخصیت را دوست می‌دارد. پس از حضرت عیسی، از دیوانه‌‌ای خوشش می‌‌آید که تمام عمرش را توی قبرستان‌ها می‌گذراند و بدنش را با سنگ زخمی می‌کند. نه حواریونی که تا قبل از مرگ حضرت عیسی، غیر از دردسر هیچ فایده‌ای نداشتند و بعد از آن آدم‌های خوبی می‌‌شوند.

به طور خلاصه این جست و جو‌ گر نوجوان در هزارتوی کثیف دنیای مدرن پس از جنگ، چنان سرخورده و سردرگم می‌شود که چاره‌ای جز بازگشت نمی‌بیند. اما سئوالی که برای خواننده می‌ماند آن است که آیا، سالینجر خواسته است چنین جامعه‌ای را مورد نقد قرار دهد یا رفتار یک نوجوان را. پاسخ به این سؤال را اگر در گذشته و حال خودمان بجوییم، می‌بینیم که به جواب هولدن می رسیم. اینکه نمی‌شود فهمید. چرا که از این جا به بعد هرچه در پی پاسخ باشیم، انباشتی از مسایل پارادوکسیکال در پیش روی ما قرار خواهد گرفت.

و آدم‌ها با وجودی که می‌دانند نمایش می‌دهند و فیلم بازی می‌کنند، هر لحظه دروغ خواهند گفت و در دنیای یأس آور و خشک خود به دنبال امید و رویایی واهی خواهند بود. این همان تصویر انسان سرگردان مدرن است که حتی نمی‌تواند یک روز از این جهان فرار کند و در جست و جوی آن باشد که وقتی زمستان می‌شود، مرغابی‌های پارک کجا می‌‌روند و … و با وجودی که به آگاهی رسیده‌ است. او که در رویای خود براساس شعر رابرت برونز، شاعر بزرگ اسکاتلندی

اگر شخصی کسی را که از میان مزرعه چاو‌دار می‌گذرد، ببیند» می‌خواهد بچه‌هایی را که از این مزرعه چاودار می‌گذرد، ببیند. می‌خواهد بچه‌هایی را که از این مزرعه به ورطه می‌روند، نجات دهد و به نوعی صیادی در این دشت باشد. اما موفق نمی شود و جامعه نیز خود دره‌ای است که از نظر او باید از آن ترسید تا به آن پناه برد. این همان ورطه‌‌ای است که پیش روی همه ما می‌تواند باشد.

در مورد نویسنده هم بد نیست بدانید که  سالینجر از آن نویسنده‌های مرموزی است که اطلاعات کمی از زندگی‌اش داریم. او سال‌های پایانی عمرش را در انزوای کامل سپری کرد و شاید همین امر باعث شد سرک کشیدن به دنیای مخفی خالق «ناتور دشت» این‌چنین برای خوانندگانش جذاب باشد.

«توماس بلر» که کتاب «جی.دی. سالینجر‌، هنرمند فراری» را به زیور طبه آراسته نموده است پیرامون او چنین می‌گوید:

وقتی داشتم این کتاب زندگی‌نامه‌یی را می‌نوشتم، پیش ‌«رناتا ادلر» رفتم‌، او به من گفت: هرچه می‌خواهی درباره سلینجر بدانی در آثارش هست. ابزار تو، فهمیدن این آدم و کارهایش است. مطالب زیادی حول محور زندگی و کارهای ادبی سالینجر نوشته شده‌، چند فیلم‌ درباره‌اش ساخته شده و تصور می‌شود حرف ناگفته‌ای از این شخصیت برجسته ادبی باقی نمانده باشد. اما نکته اصلی که همچنان بی‌پاسخ مانده، علت تأثیرگذاری کارهای این مرد مرموز بر خوانندگانش و چگونگی پرداخت ایده‌ها توسط اوست.

با همه این احوال، سر درآوردن از جزییات زندگی شخصی نویسندگان همیشه یکی از سرگرمی‌های اهل کتاب بوده است. در این گزارش به چند نکته ناگفته از زندگی این چهره ادبیات آمریکا می‌پردازیم:

*سلینجر در جوانی نام‌های مستعار خنده‌دار و طنزآمیزی برای خود انتخاب می‌کرد؛ «فیتز دودلی» (Fitz Dudly) اسمی بود که او در اغلب موارد استفاده می‌کرد.

*سالینجر عاشق دختری به نام «اونا اونیل» شد اما این احساس کاملاً یک‌طرفه بود؛ «اونا» به لس‌آنجلس سفر کرد و جواب منفی‌اش را در نامه‌ای به سالینجر نوشت. نویسندۀ مشهور اما تسلیم نشد‌، یا شاید نامه «اونا» را هرگز دریافت نکرد. بنابراین به نگارش هرروزه نامه‌های عاشقانه ادامه داد. تعداد نامه‌های او آن‌قدر زیاد بود که روزی «اونا» به دوستش «کارول سارویان» پیشنهاد داد از متن آن‌ها برای نگارش نامه‌های عاشقانه به همسرش استفاده کند. این‌گونه بود که سلینجر و نوشته‌هایش مورد سوءاستفاده قرار گرفتند. اما او تا زمانی که در روزنامه از رابطه عاشقانه «اونا اونیل» با «چارلی چاپلین» نخوانده بود، ‌نوشتن نامه‌های لبریز از احساسش را قطع نکرد.

سالینجر

*نویسنده «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌وهشتم» طی دو سال اول دبیرستان و پیش از اخراج شدن‌، در دو نمایش روی صحنه رفت. سالینجر در هر دو این کارها، نقش اول زن داستان را ایفا کرد.

*سالینجر اولین داستان کوتاهش را در سن ۲۲ سالگی برای چاپ به «نیویورکر» سپرد، اما این اثر تا چهار سال بعد منتشر نشد. قرار بود این کار یازدهم دسامبر ۱۹۴۱ به چاپ برسد اما وقتی «پرل هاربر» بمباران شد، مجله «نیویورکر» به این نتیجه رسید که محتوای داستان مناسب شرایط روز نیست.

*«گاس لوبرانو» مهم‌ترین ویراستار کتاب‌های نویسنده «فرانی و زویی» بود که درباره او هم اطلاعات بسیار کمی در دست داریم.

*جروم دیوید سالینجر متولد اول ژانویه ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک، با انتشار رمان «ناتور دشت» در سال ۱۹۵۱ به شهرت جهانی رسید. او از دوره‌ راهنمایی نگارش داستان‌های کوتاه را آغاز کرد و در دهه‌ ۴۰ پیش از حضور در جنگ جهانی دوم، چندین داستان از او در نشریه‌ها به چاپ رسید.

«ناتور دشت» که تقریباً به تمام زبان‌های زنده دنیا ترجمه شده، سالانه حدود ۲۵۰ هزار نسخه در جهان فروش دارد و تاکنون ۶۲ میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسیده است. او تا پیش از مرگ در ۲۷ ژانویه ۲۰۱۰ هرگز اجازه‌ ساخت اثری سینمایی براساس این کتاب را نداد. گفته می‌شود مخالفت جدی او با اقتباس‌ سینمایی از کتاب‌هایش به‌ نوع ساخت فیلم «عمو ویگیلی در کانتیکت» بازمی‌گردد که هالیوود براساس یکی از داستان‌های او ساخت.

هرچند موفقیت «ناتور دشت» موجب شهرت فراوان سالینجر شد، اما او با گوشه‌نشینی، از مردم دوری می‌کرد و به‌ندرت داستان یا کتابی از او منتشر می‌شد. انزوای سلینجر به‌ اندازه‌ای بود که طی سه دهه‌ گذشته هیچ مصاحبه‌ای از او در رسانه‌های جهان منتشر نشد.

سالینجر که مجموعه داستان کوتاه «۹ داستان» را در سال ۱۹۵۳ بعد از «ناتور دشت» نوشت، در سال ۱۹۶۱ «فرانی و زویی» را منتشر کرد و دو سال بعد «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران» را که متشکل از دو رمان کوتاه بود به چاپ رساند.

آخرین اثر به چاپ‌رسیده از این نویسنده‌ سرشناس به ژوئن سال ۱۹۶۵ برمی‌گردد که «شانزدهم هپ‌ورث» را در مجله‌ «نیویورکر» منتشر کرد. چند سال قبل نویسنده‌ ناشناخته‌ای با نام «جی. دی. کالیفرنیا» قصد داشت کتابی با نام «۶۰ سال بعد؛ رهایی از دشت» را که دنباله‌ «ناتور دشت» بود منتشر کند، اما سلینجر با اقامه‌ دعوی به دادگاه فدرال منهتن، از این اقدام جلوگیری کرد.

«یادداشت‌های شخصی یک سرباز»، «هفته‌ای یک‌بار آدمو نمی‌کشه»، «نغمه‌ غمگین»، «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم»، «بالا بلندتر از هر بلندبالایی»، «جنگل واژگون» و «درست قبل از جنگ با اسکیموها» از معروف‌ترین آثار جی.دی. سالینجر هستند.

سال گذشته هم «دیوید شیلدز» و «شین سالرنو» نویسندگانی که کتاب زندگی‌نامه‌یی «جنگ خصوصی سلینجر» را نوشتند، تجربه‌ او از سال‌های جنگ جهانی دوم،‌ علاقه‌مندی او به مذهب‌های شرقی و پیش‌زمینه‌ خلق شاهکارهایی چون «فرانی و زویی» و «ناتور دشت» را در اثرشان مورد تمرکز قرار دادند. زندگی‌نامه‌ ۷۰۰ صفحه‌یی این دو دربردارنده‌ عکس‌ها‌، مصاحبه‌ها و نامه‌های کمیاب سالینجر و جزییات فاش‌نشده‌ای از زندگی این داستان‌نویس پرطرفدار آمریکایی است. سالرنو برای ساخت فیلم مستندی درباره سالینجر و نگارش کتاب زندگی او، دو میلیون دلار هزینه کرد و به کشورهای مختلف آمریکا و اروپا سفر کرد تا اطلاعات لازم را کسب کند. نوامبر سال ۲۰۱۳ هم تعدادی از داستان‌های چاپ‌نشده او به‌طور مختصر از طریق اینترنت منتشر شد.

«دنی استرانگ» که نگارش فیلمنامه «عطش بقا: مرغ مقلد» سومین بخش از این مجموعه فیلم‌ها را بر عهده داشت، چند ماه پیش اعلام کرد اولین تجربه کارگردانی‌اش را با ساخت فیلم «جنگ سلینجر» آغاز کرده است. استرانگ خود متن فیلمنامه این اثر را به نگارش درآورده و تهیه‌کنندگی آن را هم بر عهده خواهد گرفت. او زندگی خالق «ناتور دشت» را براساس کتاب «زندگی جی.دی. سلینجر» به قلم «کنت اسلاونسک» به دنیای سینما می‌آورد. این اثر به دوران جوانی سلینجر و تلاش او برای رسیدن به شهرت و فعالیت در حلقه‌ ادبی نیویورک طی سال‌های دهه ۱۹۴۰ می‌پردازد.

سالینجر دارای شخصیت‌پردازی نیرومند در داستان‌های خود است. او به‌طور ویژه ای خانوادهٔ گلَس را، که معروف‌ترین شخصیت‌های داستان‌های او هستند، به عرصه کشاند و در داستان‌های متفاوت از افراد این خانواده پرده‌برداری کرد. خانواده‌ای که دارای هفت بچه هستند، نابغه‌هایی که در یک برنامهٔ رادیویی به‌طور پیاپی حضور دارند و در دوره‌های مختلف جزو شرکت‌کنندگان برنامهٔ «بچه باهوش» هستند. ولی در این خانواده بزرگترین برادر، مرشد دیگران است و او شخصیتی است با نام سیمور. سیمور ابتدا با اشارهٔ کوچکی در یکی از داستان‌های کوتاه با نام یک روز خوش برای موز ماهی حضور می‌یابد و همان‌جا پس از گفتگو با دختری کوچک به اتاق خود می‌رود و خودکشی می‌کند.

در فرانی و زویی نیز اشاره‌هایی به او می‌شود، ولی در کتاب تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار، سالینجر از زبان بادی، پسر دوم خانواده، شروع به گسترش و بیان سیمور می‌کند. این که شباهت‌های زیادی بین سیمور و خود سالینجر و بادی وجود دارد کمابیش در قهرمان‌های دیگرِ سالینجر با خود او مشخص است. به‌عنوان نمونه، شخصیت هولدن در ناطورِ دشت نیز از این قاعده مستثنی نیست.

جنبهٔ مهم زندگی سالینجر، مبهم‌بودن او برای منتقدان و هواداران اوست. به بیان بهتر، نوعی دور از دسترس بودن است. به همین دلیل، اطلاعات زیادی درمورد زندگی روزمره و عادی او موجود نیست. سالینجر در ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰ و به مرگ طبیعی در محل زندگی خود در شهر کوچک کورنیش در نیوهمپشایر درگذشت.

جمع آوری و تنظیم: دکتر مازیار میر مشاور و تحلیلگر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *