خلاصه کتاب مسخ

خلاصه کتاب مسخ

مَسخ یکی از آن کتابهایی است که من بارها و بارها آن را خواندم کتاب درخور تأمل و تعمق که شما را به یک دنیای دیگر میبرد من این کتاب را با ترجمه زنده یاد صادق هدایت خواندم اما ترجمه های دیگری از افراد دیگری هم وجود دارد.

این رمان کوتاه یا داستان کوتاهی از فرانتس کافکا است که در پاییز نوشته شده و در اکتبر ۱۹۱۵ در لایپزیگ هم به زیور چاپ رسید. مسخ از مهمترین آثار ادبیات فانتزی قرن بیستم است که در دانشکده‌ها و آموزشگاه‌های ادبیات سراسر جهان غرب تدریس می‌شود و بسیار کتاب رایجی است.

خلاصه کتاب و نقد آن

قصه ی هراس آوری ست درباره ی گرگوار سامسا فروشنده ی  دوره گردی که یک شبه به حشره ی  غول آسایی تبدیل می شود_گرگوار آدمی سختکوش و متکفل مخارج پدر و مادر و خواهرش بوده است گرچه در نهان آرزو داشته که به عنوان رئیس و قانونگذار خانواده جای پدرش را بگیرد_در این حال چون ذهن، احساس و خاطرات انسانی خود را حفظ کرده است، رنج او چند برابر می شود.

در حالی که طاقباز بر پشت سخت و لاکپشتی خود دراز کشیده و پاهای متعدد خود را با تشنج تکان می دهد، زندگی  پیشین و یکنواختش را به خاطر می آورد. پدر و مادرش از شنیدن صدای حشره که مانند پسرشان حرف می زند، به وحشت می افتند و با انزجار و هراس او را در اتاقش حبس می کنند و به ندرت سراغش می روند.

خواهرش “گرتا” دل بر او می سوزاند. همه روزه برایش غذا می آورد، کثافت هایش را تمیز می کند و صندلی قدیمی گرگوار را کنار پنجره می برد تا برادر “مسخ شده اش” از آن بالا برود و طبق عادتی که داشت به تماشای عابران بپردازد، ولی نمی تواند قیافه و بوی گرگوار را تحمل کند، گرگوار که به این نکته پی می برد هنگام آمدن او به اتاقش، زیر مبل می خزد.

مادرش برای تأمین مخارج خانواده خانه را به پانسیون تبدیل می کند و پدرش که بازنشسته بود، با اکراه به سر کار خود برمی گردد. خواهرش هم شغلی می گیرد و از آن پس هنگامی که به خانه می آید، چنان خسته است که غذا دادن به گرگوار زار و نزار می شود.

یک روز به سبب سهل انگاری درِ اتاقش باز می ماند، او بیرون می خزد و مشتریان پانسیون را به وحشت می اندازد، آنها آنجا را ترک می کنند. پدرش چند سیب به طرفش پرت می کند، یکی از سیب ها که به او می خورد معیوبش می کند ولی جانکاه تر از این درد وقتی ست که می شنود خواهرش می گوید:”باید خودمان را از دست او خلاص کنیم.”

میل به زندگی را کاملاً از دست می دهد، از غذا خوردن و نوشیدن سرباز می زند، زار و ضعیف می شود”به زودی دریافت که دیگر نمی تواند اعضای بدنش را تکان دهد…با طیب خاطر سرش را بر زمین گذاشت و آخرین نفسهایش از دماغش خارج شد.” و می میرد. مستخدمه ای جسدش را در سطل آشغال می اندازد.

پدرش می گوید:”خدایا شکر.”

ناباکوف در مورد این داستان گفته است:

«اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک خیال‌پردازی حشره‌شناسانه بداند به او تبریک می‌گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.»

مترجم فرانسه مسخ معتقد است که گرگور سامسا در واقع کنایه‌ای از خود شخصیت نویسنده (کافکا) است

اما کافکا کیست؟

نام: فرانتس کافکا –  قد: cm1/82  –  وزن: kg65 ـ در اواخر عمر وزن او به ۴۵ کیلو کاهش شدید پیدا نمود به دلیل بیماری –  رنگ چشم: آبی ـ خاکستری –  رنگ مو: مشکی

کافکا متولد اطریشی و مجاری است او یک یهودی است و  تاریخ تولد او۱۸۸۳ است و تحصیلاتش دکترای رشته حقوق از دانشگاه چارلز فردینان

کافکا وقتی که فقط ۴۳ سال  سن داشت بر اثر بیماری سل حاد درگذشت روحش شاد

کافکا در یک خانوادهٔ آلمانی‌زبان یهودی در پراگ به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز کشور بوهم، پادشاهی‌ای متعلق به امپراتوری اتریش و مجارستان بود. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچک‌تر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها جان باختند.

کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان اول آموخت، ولی زبان چکی را هم تقریباً بی‌نقص صحبت می‌کرد. همچنین با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رمان‌نویسان محبوبش گوستاو فلوبر بود. آموزش یهودی او به جشن تکلیف در سیزده سالگی و چهار بار در سال به کنیسه رفتن با پدرش محدود بود.

کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت، و سپس در دانشگاه جارلز یونیورسیتی پراگ شروع به تحصیل رشتهٔ شیمی کرد، ولی پس از دو هفته رشتهٔ خود را به حقوق تغییر داد. این رشته آیندهٔ روشن‌تری پیش پای او می‌گذاشت که سبب رضایت پدرش می‌شد و دورهٔ تحصیل آن طولانی‌تر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاس‌های ادبیات آلمانی و هنر را می‌داد.

کافکا در پایان سال اول تحصیلش در دانشگاه با ماکس برود آشنا شد که به همراه فلیکس ولش روزنامه‌نگار ـ که او هم در رشتهٔ حقوق تحصیل می‌کرد ـ تا پایان عمر از نزدیک‌ترین دوستان او باقی ماندند. کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغ‌التحصیل شد و یک سال در دادگاه‌های شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری خدمت وظیفهٔ بدون حقوق خود را انجام داد.

کافکا در ۱ نوامبر ۱۹۰۷ به استخدام یک شرکت بیمهٔ ایتالیایی به نام Assicurazioni Generali درآمد و حدود یک سال به کار در آنجا ادامه داد. از نامه‌های او در این مدت برمی‌آید که از برنامهٔ ساعات کاری ـ هشت شب تا شش صبح ـ ناراضی بوده چون نوشتن را برایش سخت می‌کرده‌است.

او در ۱۵ ژوئیهٔ ۱۹۰۸ استعفا داد و دو هفته بعد کار مناسب‌تری در مؤسسهٔ بیمهٔ حوادث کارگری پادشاهی بوهم پیدا کرد. او اغلب از شغلش به عنوان «کاری برای نان در آوردن» و پرداخت مخارجش یاد کرده‌است. با این وجود او هیچ‌گاه کارش را سرسری نگرفت و ترفیع‌های پی در پی نشان از پرکاری او دارد. در همین دوره او کلاه ایمنی را اختراع کرد،

او در سال ۱۹۲ به دلیل کاهش تلفات جانی کارگران در صنایع آهن بوهم و رساندن آن به ۲۵ نفر در هر هزار نفر، یک مدال افتخار نیز از پادشاه دریافت کرد.(همچنین وظیفهٔ تهیهٔ گزارش سالیانه نیز به او محول شد و گفته می‌شود چنان از نتیجهٔ کارش راضی بود که نسخه‌هایی از گزارش را برای خانواده و حتی اقوامش فرستاد.

هم‌زمان کافکا به همراه دوستان نزدیکش ماکس برود و فلیکس ولش که سه نفری دایرهٔ صمیمی پراگ را تشکیل می‌دادند فعالیت‌های ادبی خود را نیز ادامه می‌داد.

در سال ۱۹۱۱ کارل هرمان همسر خواهرش اِلی، به کافکا پیشنهاد همکاری برای راه‌اندازی کارخانهٔ پنبهٔ نسوز پراگ، هرمان و شرکا را داد. کافکا در ابتدا تمایل نشان داد و بیشتر وقت آزاد خود را صرف این کار کرد.در این دوره با وجود مخالفت‌های دوستان نزدیکش از جمله ماکس برود ـ که در همهٔ کارهای دیگر از او پشتیبانی می‌کرد ـ به فعالیت‌های نمایشی تئاتر هم علاقه‌مند شد و در این زمینه نیز کارهایی انجام داد.

کافکا در سال ۱۹۱۲ در خانهٔ دوستش ماکس برود، با فلیسه بوئر که در برلین نمایندهٔ یک شرکت ساخت دیکتافون بود آشنا شد. در پنج سال پس از این آنها نامه‌های بسیاری برای هم نوشتند و دو بار نامزد کردند. رابطهٔ‌ این دو در سال ۱۹۱۷ به پایان رسید.

کافکا در سال ۱۹۱۷ دچار سل شد و ناچار شد چندین بار در دورهٔ نقاهت به استراحت بپردازد. در طی این دوره‌ها خانواده به خصوص خواهرش اُتا مخارج او را می‌پرداختند. در این دوره، با وجود ترس کافکا از این که چه از لحاظ بدنی و چه از لحاظ روحی برای مردم نفرت‌انگیز باشد، اکثراً از ظاهر پسرانه، منظم و جدی، رفتار خونسرد و خشک و هوش نمایان او خوششان می‌آمد.

کافکا در اوائل دههٔ ۲۰ روابط نزدیکی با میلنا ینسکا نویسنده و روزنامه‌نگار هموطنش پیدا کرد. در سال ۱۹۲۳ برای فاصله گرفتن از خانواده و تمرکز بیشتر بر نوشتن، مدت کوتاهی به برلین نقل مکان کرد. آنجا با دوریا دیامانت یک معلم بیست و پنج سالهٔ کودکستان و فرزند یک خانوادهٔ یهودی سنتی ـ که آن قدر مستقل بود که گذشته‌اش در گتو را به فراموشی بسپارد ـ زندگی کرد. دوریا معشوقهٔ کافکا شد.

عموماً اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج می‌برده‌است. او همچنین دچار میگرن، بی‌خوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض فشار و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی می‌کرد همهٔ اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاه‌خواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد برطرف کند.

به هر حال بیماری سل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت، سپس برای درمان به استراحتگاهی در وین رفت، و در سوم ژوئن ۱۹۲۴ در همان جا درگذشت. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن قدر برایش دردناک بود نمی‌توانست چیزی بخورد، و چون در آن زمان تزریق وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، و بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد و چه جان دادن سخت و طاقت فرسایی.

کافکا در طول زندگیش فقط چند داستان کوتاه منتشر کرد که بخش کوچکی از کارهایش را تشکیل می‌دادند و هیچ‌گاه هیچ‌یک از رمان‌هایش را به پایان نرسید (به جز شاید مسخ که برخی آن را یک رمان کوتاه می‌دانند).

مثل بسیاری از نوشته های بسیار معروف جهان نوشته‌های او تا پیش از مرگش چندان توجهی به خود جلب نکرد. کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که پس از مرگش همهٔ نوشته‌هایش را نابود کند.

دوریا دیامانت معشوقهٔ او با پنهان کردن حدود ۲۰ دفترچه و ۳۵ نامهٔ کافکا، تا حدودی به وصیت کافکا عمل کرد، تا وقتی که در سال ۱۹۳۳ گشتاپو آنها را ضبط کرد. جستجو به دنبال این نوشته‌های مفقود هنوز ادامه دارد. برود بر خلاف وصیت کافکا عمل کرد و برعکس بر چاپ همهٔ کارهای کافکا که در اختیارش بود اهتمام ورزید. آثار کافکا خیلی زود توجه مردم و تحسین منتقدان را برانگیخت. همهٔ آثار کافکا به جز چند نامه‌ای که به چکی برای میلنا ینسکا نوشته بود، به زبان آلمانی است. / ویکی پدیا

اما نقدی بر مسخ

مسخ به گمانم نگاهی به زندگی خود کافکا است اما از دریچه ای دیگر ترسها و دردهایی که در ۴۰ سال زندگی با خود تا لحظه مرگ یدک کشید. در داستان مسخ با شخصیت منفعلی روبرو هستیم که در جهانی زندگی می کند که با خود و دیگران غریبه است. البته حکومت، جامعه و سیستم اداری آن زمان سهم بزرگی از غریبه بودن گره گور با خود و دیگران را بازی می کند.

گره گوری که فقط بخاطر ورشکستگی پدر مجبور می شود برای تأمین خانواده از علاقه ی خود، از استعداد خود و از خانواده خود دست بشوید و بخاطر دیگران تبدیل به دیگری شود که با خود نیز غریبه است. شاید همان تغییر رشته و از شیمی به حقوق تغییر رشته دادن و یا اهتمام به عنوان کارمند بیمه و یک کارگر ساده تا بتواند حداقل شکمش را پر کند.

گره گوری که از کابوس روزمرگی به کابوس بزرگتری می رسد. کابوسی که بین انسان و حشره بودن درگیر می شود حشره انسان نمایی یا به تعبیری انسان حشره نمایی که حرف دیگران را می فهمد ولی دیگران حرف او را نمی فهمند. گره گور یکی از قربانیان سیستم مدرن و صنعتی آن دوران است انسانی که تا وقتی کار می کند به حساب می آید.

در مسخ شاید گره گور انسانی است که به هئیت حشره در آمده و خانواده حشراتی که به ماهیت انسان درآمده اند. مسخ واقعی هنگامی رخ می دهد که خانواده ای که به هئیت حشره در آمده اند کم کم به خودشان می آیند که انسان بودن به چه معنا است در اواخر ماه مارس که حشرات از خواب زمستانی بیدار می شوند خانواده گره گور نیز از خواب غفلت و نسیان زدگی بیدار می شوند.

آثار فوق العاده همیشه از یک زندگی واقعی نشأت می گیرند و کافکا هم در مسخ  به خوبی هرچه تمامتر توانسته است شخصیت اصلی داستان گره گور سامسا را درکل کار شخصیت منفعلی نشان دهد. شخصیتی که نه درباره وضعیت ذهنی خویش  سخن می گوید نه مثل ستون مند های روش فکر درباره دیگران نظر می دهد.

مسخ

انتخاب خوب زاویه دید سوم شخص  توانسته است به خوبی بار اصلی داستان را از دوش راوی برداشته و برعهده  حوادث داستان بگذارد که این انتخاب  هوشمندانه توانسته است کتاب راازیک رمان بلند به یک رمان کوتاه تبدیل کند.

فضای خانه گره گور سامسا در داستان به خوبی توصیف شده به طوری که خواننده با جلو رفتن داستان به راحتی می تواند خانه را با تمام جزئیات تجسم کند. حتی در کتاب آموزش داستان نویسی داستان مسخ به عنوان یکی از داستانهای که به خوبی توانسته مکان را توصیف کند معرفی شده است. همچنین وی به خوبی توانسته است با نور بازی کند  و به خوبی از نور تأثیر بپذیرد درکل کار درگیر فضای تاریکی هستیم که حشره با تعقیب نورها و روشن و خاموش شدن ها متوجه بیداری و وضعیت اطرافیان می شود.

خواننده با داستان به سمت جلو حرکت می کند با حوادثی که پله پله رخ می دهند خوانده را با جهان خارج مواجه می کند همچنین جهان خواننده همان جهان گره گور حبس شده در اتاق نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر. حتی حرف های اطرافیان تجسم گره گور است و ما تصویری از اطرافیان نمی بینیم.

داستان مسخ هیچ گونه گره و جذابیتی ندارد در ابتدای داستان با انسانی مواجه می شویم که تبدیل به حشره شده است و سپس اتفاقات و ماجراها درسیری خطی رخ می دهند. علاوه براین در داستان اتفاق ترسناکی می افتد که ترسناک نیست شاید درابتدا به خواننده حس مشمئزکننده، القاءشود ولی از ترس تبدیل یک باره یک انسان به حشره خبری نیست همچنین لحن داستان ساده و دقیق است و هیچ گونه جذابه و کششی ندارد.

درانتهای داستان ما نیز مانند جامعه و خانواده گره گور را فراموش می کنیم با خواهر و پدر و مادر گوره گور یکی می شویم و به سمت زندگی حرکت می کنیم و کافکا استادانه  خواننده را به فراموشی متهم می کند، فراموشی که یکی از دغدغه های اصلی کافکا و زائیده ای انسان مدرن و صنعتی است. نسیان زدگی که انسان نه تنها خود بلکه دیگران را نیز فراموش می کند.

چیزی که بینهایت روی من تأثیر می گذاشت این بود که با همه بی اعتنایی های خانواده به گرگور و از یاد بردن همه تلاشهای طاقت فرسایش برای آنها، بازم هم گرگور هنوز با تمام وجود به فکر آنها بود و مخصوصاً با تمام وجود هنوز آنها را دوست داشت  و بسیار لحظاتی که او آن قدر بی قرار بود تا مادرش را ببیند و بعد مادر چه عکس العملی نشان می داد از بهترین قسمتهای مسخ بود. و شاید داستان و روایت زندگی من و تو هم به روایتی دیگر باشد … خواندن این کتاب را به همه دوستان و عزیزان و مخصوصاً دوستانی که می خواهند قدم در کار های حرفه ای بگذارند توصیه اکید مینمایم…

مازیار میر مشاور و تحلیلگر

Mazyar Mir professional consultant and analystd

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *