تحلیل رمان برادران کارامازوف

 رمان برادران کارامازوف

این رمان، رمانی است دربارۀ« یک آدم قاتل معطر، ویک آدم مقدس متعفن»/علاقۀ وسواس گونه داستایفسکی به جنایت، به آسیب شناسیِ روان پریشی شخصیت های جنایتکار کاملاً واضح است.

این رمان به عنوان یکی از اثربخش‌ترین رمان‌ها شناخته شده است. زیگموند فروید آن را جذاب‌ترین رمان نوشته شده خواند. به علت دارا بودن موضوعات عقده ادیپ که در حوزهٔ تخصص فروید بود، این رمان مورد علاقهٔ وی قرار گرفت. در سال ۱۹۲۸ وی مقاله‌ای به نام داستایوفسکی و پدرسالاری چاپ کرد که شخصیت خود داستایوفسکی را مورد تحلیل قرار می‌داد. از نظر وی صرع داستایوفسکی طبیعی نبود بلکه یک نمایش و واکنش فیزیکی بود به گناه و تقصیری که او در مرگ پدر خود احساس می‌کرد.

به نظر او، داستایوفسکی مرگ پدر خود را آرزو می‌کرد و به عنوان شاهد به این واقعیت اشاره می‌کرد که صرع وی زمانی شروع شد که او ۱۸ سال داشت و در سالی اتفاق افتاد که پدر او درگذشت. موضوع پدر سالاری و احساس گناه به خصوص در در زمینهٔ یک گناه اخلاقی که در رمان در شخصیت ایوان کارامازوف بارز می‌شود به عنوان شاهدی بر مدعای فروید در نظر گرفته می‌شود.

اما نظریهٔ فروید از درجهٔ اعتبار ساقط شده است، به این علت که فرزندان داستایوفسکی بیماری صرع او را به ارث بردند و علت صرع او را بیشتر به ژنتیک منتسب دانستند. دیگر نویسنده‌ای که به اثر بخش بودن رمان برادران کارامازوف در آثار خود اذعان داشته است، فرانتس کافکا ست. وی حتی خود و داستایوفسکی را خویشاوندان خونی خواند. موضوع پدر و پسر و روابط آنها، بن مایهٔ بسیاری از کارهای کافکاست که مسلماً رمان داستایوفسکی در نقش دادن آنها بی اثر نبوده است.

هورست یورکن گریک 

۱ـ درسال ۱۹۱۱،W.L.Phelps ،متخصص تاریخ ادبیات دردانشگاۀ ) Yalyآمریکا) نوشت: ادبیات روس مانندِ موسیقی آلمان، عالی ترین نوع خود در جهان است(۱). به گمانم اگر منظورش ادبیات کلاسیکِ روس است، حق با اوست. درمیان نویسندگان کلاسیکِ روس، ازپوشکین تا چخوف، داستایفسکی (۱۸۸۱ـ۱۸۲۱) بی تردید پرخاشگرترین و ستیزه جوترین نویسندگان است. مشخصه ویژۀ او تحریک و برانگیختن ذهن است و هر وسیله ای را برای مجذوب و مفتون کردنِ خواننده جایز و درست می داند.

علاقۀ وسواس گونه دایفسکی به جنایت، به آسیب شناسیِ روان پریشی شخصیت های جنایتکار کاملاً واضح است. دراثرمارسل پروست: درجستجوی زمان گم شده (۲)، گفت وگوی مفصلی دربارۀ داستایفسکی می خوانیم. دراین اثر، آلبرتین می گوید: رمان هایی که من از او خوانده ام فقط سرگذشتِ جنایت است. او به وضوح کاملاً شیفتۀ این تصور نامتعارف است و پیوسته از جنایت سخن می گوید. من باز هم به مارسل پروست و آلبرتین او اشاره خواهم کرد؛ یعنی در آنجایی که به بُعدِ پنهانِ اسطوره ای برادران کارامازوف ارتباط دارد. ابتدا، علاقۀ مفرط داستایفسکی به تحریک خواننده را به خاطرآوریم.

دررُمان جنایت و مکافات، شخصیت های اصلی رمان یک قاتل و یک فاحشه اند. او به این هم اکتفا نمی کند: هر دو انجیل خوانند! این ملقمۀ حساب شده، ولادیمیرنابوکف را بر آن داشت از دیدگاۀ زیباشناسی این رمان را سرزنش کند.(۳) دررُمان بعدی او: ابله پذیرد!

داستایفسکی شناختِ مراحل و ماهیتِ شر و شرارت رابه نمایش می گذارد. در عالم شاعرانۀ داستایفسکی، بلیاتِ طبیعی و« زمین لرزه درشیلی» بیگانه اند. او فقط آنچه را انسان ها برانسان ها روا می دارند و مرتکب می شوند می شناسد : از آزادی اختیــار، به طور متناقض، واقعیتِ شر و شرارت حاصل آید.
سه برادران کارامازوف، عنوان کتاب اوست. آلکسی، ایوان و دمیتری، تجسم سه موضع، سه اختیار و سه رفتار انسان در قبال تمایل به شر و شرارت است. به نقش این سه تیپ آدم توجه کنید:

آلکسی، راهب است، ایوان « روشنفکر» است، دمیتری «سرباز» است. قاتل واقعی پاول مستخدم است. «روشنفکر» او را به عنوان ابزار کار شیطانی انتخاب می کند. «سرباز» او را به ارتکاب قتل وامی دارد. پاول رابطۀ خویشاوندی با سایر برادرانش ندارد. داستایفسکی می خواهد بگوید که ارگان اجرایی شر و شرارت با ماهیتِ انسان پیوند مشروع خویشاوندی ندارد. پاول (Smerdjakow که به معنای کلمه «شیطان» است) فقط موقعی دست به کار می شود که سرباز، شر و شرارت را آشکارا بخواهد. خلاصه: ردِ موافقت با شر و شرارت که نماینده اش راهب (آلکسی) است، خواستِ پنهانی آن که نماینده اش روشنفکر( ایوان) است و موافقتِ آشکار با آن که نماینده اش سرباز( دمیتری) است. اما قاتل (استپاول سمریاکف) مستخدم و « سرسپرده» است و ازخودش اختیاری ندارد. روشنفکر او را برای قتل انتخاب کرده است. سرباز او را به ارتکاب قتل وادار کرده است. او پس از ارتکاب قتل پیوسته به آن می اندیشد: « اگر دمیتری جای من بود چه می کرد؟» او فقط نقش کسی را که آشکارا قتل فیودور را خواسته است ایفا کرده است.

دمیتری، پاول( شیطان) را به قتل واداشته است. بدون دمیتری قتل به وقوع نمی پیوست. بدون دمیتری، پاول (شیطان) مرتکب قتل نمی شد. ایوان کارامازوف قاتل را انتخاب کرده است. قتل به وقوع پیوسته است. مقصر کیست؟ پاسخ داستایفسکی این است: راهب، روشنفکر و سرباز، بنابر موضع شان در قبال واقعیت شر و شرارت مقصرند: «راهب» مقصراست، چون ترک دنیا کرده است. « روشنفکر» مقصراست چون آگاهانه به مسافرت رفته تا دستِ سرسپرده را باز بگذارد. « سرباز» مقصر است چون با گفتار و کردارش « سرسپرده» را به این قتل واداشته است.

برای فهم ساختار رمان داستایفسکی، توضیحاتِ زیرضرور است: سه برادران کارامازوف ونیز برادرخواندۀ نامشروع آنان، ترکیبی است از ضمیرخودآگاه که پس از ارتکابِ عمل خلاف، یعنی قتل، پیش وجدان خود به داوری می نشیند. جریان دادگاه که درآخرین کتاب این رمان( کتاب دوازدهم) به تفصیل توصیف می شود، دو معنا دارد: جریانی درسطح رئالیستی است، یعنی در سطح مقررات کیفری که رأی خطای دادگاه است؛ چون سمیریاکوف محکوم نمی شود بلکه دمیتری محکوم می شود. اما درعرصۀ سمبولیک و نمادین، یعنی درعرصۀ موازین اخلاقی، این خطای رأی دادگاه خطا نیست. چون نتیجۀ رأی دادگاه، محکومیتِ عادلانۀ مقصر واقعی است. بدون دمیتری قتل به وقوع نمی پیوست.

برادران کارامازوف

درواقع، توصیف رئالیستی تمام جزئیات جریان دادرسی دردادگاه، چیزی جز تجسم دادگاه و داوری در باطن آدمی نیست. همانطور که کانت درکتاب « متافیزیکِ اخلاقیات» به شیوه ای برجسته آن را توضیح داده است: جریان دادرسی دردادگاه، رویدادی است صرفاً باطنی، نمودی است شکوهمند، یعنی نمودِ باطن آدمی که تکوین شر و شرارت را، همان گونه که در شعور انسان رخ داده است مجسم می کند. این نمود، به معنای جریان دادرسی در دادگاه و عکس برداری از شعور انسان است: دادستان، وکیل مدافع و هیئت منصفه، ندای وجدان انسان است و در این میان سه برادران کارامازوف را باید عناصر یک شخصیت تلقی کرد. داستایفسکی قوانین اخلاقی و مقررات جزایی، یعنی باطن انسان و جامعه را، لحظه ای برملا می کند. معنی ضمنی این واقعه، خطای دادگاه در عرصۀ رئالیستی است: شیطان، پس ازقتل، ابزارش را( سمیریاکف) پنهان می کند. علت این که دمیتری مجازات جُرمی را که خودش مرتکب نشده می پذیرد همین است. در فیلم هالیود، که به سال ۱۹۵۸ ریچارد بروک کارگردانی کرده است و دمیتری ـ که یول براینر نقش او را بازی می کند و پس ازمحکومیت متواری می شود ـ مقصود داستایفسکی نادیده می ماند.

۳ـ جریان تعقیب قانونی جرم دمیتری، بی تردید بخش عمدۀ مطالب مهیج رمان است. با این وجود، داستایفسکی علیرغم ساختاری که به آن اشاره شد، جریان متقابلی را نیز دنبال می کند که مانند کتیبه ای مقطع و درعین حال پیوسته به هم در سراسر رمان ادامه می یابد. به گفتۀ مارسل پروست: کتیبه ای شایسته، همچون هنر آنتیک. دراین کتیبه لیسایوتای متعفن، ما در سمیریاکف، شخصیت اصلی است: زن نیمه دیوانه و مضحکی که کوتوله است، با بدنی سالم و در حاشیۀ جویبار بین علف های هرز می خوابد و بیست وپنج سال پیش فیو دورکارامازوف به او تجاوز کرده است. محصول این تجاوز، سمیریاکف است. آنچه مارسل پروست را تحتِ تأثیر قرارداده این است که « دیوانۀ بدبخت » شبانگاه از دیوار باع فیودورکارامازوف بالا می رود، وارد باغ می شود و پس از زایمان کودک می میرد. پروست، از خود می پرسد: چرا مادر، بی آن که خود بداند، وسیلۀ انتقام سرنوشت است. چرا ازدیوار بالا می رود؟ شاید او به ندایی آمیخته از کینه و سپاس نسبت به تجاوز کننده گوش داده است. دریک کلام: لیسایوتا، ناچیزترین زنان دراین رمان، قاتل فیودورکارامازوف را به خانه اش می آورد و با این کارش، انتقام دو مادر دیگر را که هتکِ حرمت شده اند می گیرد.(۷). بنابراین فیودورکارامازوف نه تنها قربانی است بلکه عامل قتل و سزاوار مرگ است: انتقام مادران، انتقام زمین. و دربارۀ مرگِ سمیریاکوف، که پس ازارتکابِ قتل خود را به دار می آویزد، در اثر مارسل پروست می خوانیم: « واقعۀ زیبایی است، مبهم و طبیعی، مثل زایمان در باغ کارامازوف پیر». قاتل مقصر نیست بلکه مقتول مقصراست. مارسل پروست به بُعد پنهان اسطوره ای « برادران کارامازوف» توجه دارد و به هنر آنتیک ارج می نهد. بنابراین، عمق اسطوره ای واقعۀ قتل پدر به وسیلۀ چهار پسرش نمایان می شود.

۴ـ حال که به پایان بررسی این رمان رسیده ام، نکته ای را نیزباید بگویم: داستایفسکی نه تنها درعرصۀ موضوع رمان بلکه درعرصۀ تکنیکِ توصیفِ رمان نیز ما را تحریک می کند. او درمهیج ترین بخش این رمان، فصل «درتاریکی » (کتاب هشتم، فصل چهارم) توصیف را ناگهان قطع می کند. دمیتری می خواهد پدرش را که ازپنجرۀ روشن اتاق به سوی باغ تاریک خم شده است بکشد. در رُمان چنین آمده است: « دمیتری بر سر عقل نبود، دستک سنگین برنجی را ناگهان از جیب درآورد.

برادران کارامازوف

دراینجا جمله قطع می شود. درمتن روسی تا ادامۀ مطلب سفید می ماند و درمتن ترجمۀ آلمانی نقطه گذاری شده است. و سپس سطربعد شروع می شود. سطرخالی سفید رمان، ماجرا را آن گونه که به وقوع پیوسته است پنهان می کند. اشاره ای است به تاریکی که واقعیت ماجرا را پنهان می دارد. می شود گفت که این سطر سفید مهمترین سطر رمان است. این سطر سفید، آنچه را پس از آن به وقوع پیوسته پنهان می کند. آیا مؤلف مجازاست در رمان با خواننده اش مثل داستایفسکی این جور رفتار کند. آیا دریغ داشتن مؤلف ازخواننده، درست درجایی که خواننده مشتاق مطلع شدن از واقعه است، جایزاست؟ اما این کار تحریک آمیز او نیز تحریک ارادی خوانندۀ رمان نیست، بلکه زاییدۀ شکل و شمایل دادن به موضوع داستان است. سطر خالی سفید مبین این است که ما در این جا با اعتراف بعدی دمیتری سر و کار داریم ـ با این که واقعه از زبان شخص ثالت توصیف می شود. داستایفسکی با این سطرسفید خاطرنشان می کند که واقعه نگار دانای کل نیست بلکه درست درآنجایی که به اصل واقعه مربوط می شود، به چیزی، یا به کسی که در جریان واقعه قراردارد نیازمند است: تکنیکی که چندی بعد فاکنر و کونراد آن را ادامه دادند.

فاکنر، درسال ۱۹۳۱ در مصاحبه ای که ازاو دربارۀ برادران کارامازوف سئوال شد به اختصار چنین پاسخ داد: «بهتر بود داستایفسکی می گذاشت سه برادر داستانشان را به شکل اول شخص مفرد نقل کنند، بدون متن اضافی واقعه نگار. آنگاه حجم رمان دو سوم کوتاه تر می شد.»

فاکنر، دو سال پیش ازاین مصاحبه، در« هیاهو و خشم » (۱۹۲۹) با سه برادر کامپسون چنین کرده؛ که به وضوح واکنش مستقیم او نسبت به برادران کارامازوف است.

۵ـ جمع بندی: برادران کارامازوف از بیم و هراس های ناسیونالیستی روسی و ارتودوکسی روسی مؤلفِ رمان کاملاً فارغ است و نشان داده شد که چنین است. فرویـد حق دارد بین نویسندۀ رمان و نظریه پرداز تمایز قایل شود. اما او از داستایفسکی اخلاق گرا ارزیابی نادرستی کرده است. داستایفسکی نیز مانند ارسطو برای جوانان نوشته است. او علم اخلاق نوشته و درعین حال دانشنامۀ ( انسیکلوپدی) انواع و اشکال توصیف داستان نیز نگاشته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *